ناله هايمرا با كبوتر قسمت مي كنم اشكهايم را به دامان ابر مي ريزم خنده هايم رابه آفتاب مي بخشمخاطره هايم را به باد هديه مي كنم وغم هايم را به دوش مي گيرم وبه جستجوي سنگ صبوري از دشت به دشتي واز شهري به شهري سفر مي كنم اماغم در خانه ها لبريز است وبراي اندوه منجايي ايست پس بگذار غم هايم را به تو بگويم كه قلبي به وسعت دريا داري بگذار به تو بگويم كه وسعت جاي خالي تو قلبم را پاره كرده و سنگيني غم هجرتت كمرم را شكسته است بگذار به تو بگويم كه در صحرا ي خشك كوير زير باراننگاه تو من خيسترين جنگل استوايي خواهم بود ودر تاريك ترين شب بي ستاره با فانوس چشمانتو را به سوي نور خواهم برد وراه بعه قلب روشن خورشيد ئهم چون شاپركان در باغ گلوا ژ ه هاي كلامت تا پاي مرگ خواهم آمد..